تبليغاتX
کتاب شهدای مفید

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

به اطرافيان و اقوام سرکشي کرد ، و به مادرش در مورد ازدواج گفت که هر گاه وقت آن باشد خودم خواهم گفت . و به هنگام رفتن وصيت نامه شهيدي را که در تيتر بالايش نوشته بود:« عروسي من وقتي است که در خون خود بغلتم »  روي قرآن گذاشت و اين چنين وقت آن را تعيين کرد .

نوشته شده توسط شهریار بشیری در 10:21 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

جشنواره شیخ بهایی

از شما به خاطر حضور گرمتان در غرفه سیره نگاری شهدای مفید کمال سپاسگزاری را داریم

نوشته شده توسط امید وطن دوست در 20:54 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

زندگی نامه شهدای مفید در یک پاراگراف

 

شهدای دوره یک

شهید سعید امین:

يك شب كه باهم مي رفتيم بخوابيم گفت:اتاق ماهم كه شده خوابگاه. امشب كجا بخوابيم ؟ يكي گفت:برويم روابط عمومي شام هم آماده است. آمد وشام را مختصرخوردوآرام با لباس نظامي روي زمين دراز كشيد.گفتم لباست را دربياراونجوري سخته .شب بايد بروم كاردارم. نصف شب كه بيدار شدم ديدم سعيد نيست و جايش خالي است.دلتنگ شدم.صبح كه براي نماز بيدارشدم ديدم سعيدخواب است!براي نماز بيدارش كردم.بلندشد نمازش راخواند ودوباره رفت!

 برايم گنگ مانده بود كه شب ها كجا مي رود.يك شب بااورفتم.ميرفت به سنگرها سر ميزد و به بچه ها روحيه مي داد وبرمي گشت.بچه هاي توي سنگركه مي فهميدند سعيدآمده جمع مي شدند وهركدام صحبتي داشتند تا وقتي كه مي رفت.

 واگر الآن مي خواهي بداني كه شب ها كجامي رفته است بايد تك تك رزمنده ها راپيدا كني و بپرسي كه كجا بوده؟ مسلما" مي گويند پيش ما توي سنگر. توي خط. پاي صحبت ما. توي قلب ما.

 

 

شهید حسینعلی شایسته مهر

حسينعلي۱۸سال زندگي كرد.

وقتي به دنيا آمد گريست.اسمش را د ر خواب به مادرش گفته بودند.

رفت مدرسه ديد يك سري منافق اند يك سري حزب اللهي.

راهش را بلد بود،درسش عالي بود،در كارها زياد ديده نمي شد،خوش تيپ بود.

جمعه ها توي نماز جمعه با منافقان دعواش مي شد شبها هم كه در بسيج پست مي داد.۴ساعت بيشتر نمي خوابيد.

يك روز سركوچه سوار موتور بود كه ۹تا گلوله بهش زدند.

 

 

شهید سعید نوری تاجر:

در عشق كم نداشت و همين عشق تاجرش كرد. تاجري كه خريداري جز پروردگارش نداشت و كالايي جز جان خود نداشت.

سعيد۱۹ سال عاشق بود و عاشق زيست و عاشق رفت.

چه بسيار مقامي داشت كه در روز شهادت مولايش علي(ع) تولدي تازه كرد تولدي به طرف معبود خويش.

پاسداري بيش نبود و از اين بيش هم نمي توان بود

 

 

شهید عباسقلی علیزاده:

هفتمين بارش بود كه جبهه مي رفت.هفتمين فرزند خانواده.

مؤدب بود من از او «تو» نشنيدم.مي گفت: «سپاهي كه نبايد پشت ميز باشد» درسش خوب نبود ولي به ديگران كمك درسي مي كرد.

زخمش عميق بود از دست ساواكي ها و صدايش در نمي آمد تا يك روز كه در جبهه زخمش عميق شد.

مثل ديگران رفت جبهه.از آنها بود كه در هر عملياتي مي ديدمش.خرمشهر،بيت المقدس،فتح المبين.آخرش هم شهيد شد.والفجر هشت.

 

 

شهدای دوره۲

شهید امیر امین:

و اين زندگي كسي است كه وقتي برادرش مفقودالاثر شد خودش هم برود.امير هم رفت.امير سال ۶۳ رفت جبهه.

شب عمليات آخرش زنگ رده بود.مي خواست حلاليت بطلبد.طلب دعا كرد و رفت

 

 

شهید علی عباسیان:

فكرش را نمي كرديم كه روزي پسرمان شهيد شود.

لحظه اي كه مادرم سر نماز از شهادت برادرم لرزيد يادم نمي رود.

چند وقت گذشته بود كه براي آموزش توي پادگان ثبت نام كرده بود.ولي به من گفت.

آن قدر جبهه را دوست داشت كه در آموزش همه چيز را سريع ياد گرفت.

اجازه نمي دادند برود خط.مي گفتند:«دانشجوي نمونه دانشگاه صنعتي اصفهان كه نميره خط بمان و مخابراتي ها را تعليم بده»

آخرش اما طاقت نداشت. خرداد ۶۳ بود كه رفت. 

 

 

شهید محمدکاظم اعتمادیان:

مانند ديگر بچه ها كارهاي كودكانه داشت.در همان كودكي هم كارهاي خارق العاده مي كرد.فكر نكنيد دارم زياده گويي مي كنم؟ نه!! اين طور نيست.اگر مانند من هم زندگي نامه اين شهيد را مي خواستيد به نثر دربياريد و پرونده ها رو زيرورو مي كرديد با هركسي در مورد او مصاحبه مي كرديد و همه مصاحبه ها را روي فيش پياده مي كرديد، يقينا به همين نتيجه مي رسيد كه او واقعا فردي متواضع و با گذشت،مهربان و اجتماعي بود.

خداوند او را دوست داشت و او را بالا برد.او به گناه آلوده نشده بود.۲۴ سال پاك بودن شوخي نيست.دوستان ناگفته نماند او عاشق اهل بيت بود و همين عشق و عاشقي او را پاك نگاه داشته بود.

 

 

شهید جواد مشیری:

حدود ده يا بيست روز به پايان خدمت جواد مانده بود كه به مرخصي رفت.

گفتيم بعد از خدمت يا كنكور بده يا ازدواج كن.

گفت:دانشگاه من همان جبهه است و تا وقتي كه جنگ هست خدمت من هم تمام شدني نيست؛و در مورد ازدواج موقعي خوشحال مي شوم كه ريشم با خون خودم در جبهه خضاب شود و لباس دامادي من همان كفنم است.

 

نوشته شده توسط امید وطن دوست در 0:24 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم اردیبهشت 1387

سرفصل محتوای گزارش پایانی کلاس

با سلام
از آن جایی که کم تر از یک ماه تا پایان سال تحصیلی باقی مانده است و در هفتمین نمایشگاه شیخ بهایی دبیرستان مفید۱ در اواخر اردیبهشت ماه می بایست نتایج نهایی پروژه های کلاس ما ارایه شود، لذا سرفصل های گزارش پایانی انجام پروژه ی مستندسازی ادبی را به این شرح اعلام می کنم:

عنوان پروژه «سیره نگاری شهید ... »

*روی جلد (عنوان کار و نام پژوهشگران)
*بسم الله
*صفحه شناسنامه
(عنوان کامل کار، اعضای گروه، تاریخ، دبیرستان، ...)
*تقدیم و تشکر (اختیاری)
*فهرست مطالب
*مقدمه
(شامل شرح چگونگی آغاز کار، مراحل مختلف، پیش بینی ها، اقدامات، موانع و مشکلات، حجم منابع موجود و بررسی شده، وضعیت فعلی کار، آینده و پیش بینی ادامه کار، ذکر نام و تشکر از کلیه ی همکاران)
*بدنه اصلی کار
الف)
آفرینش ادبی (قصه، داستان واره، زنجیره خاطرات، نمایش نامه، مجموعه مینی مال، ... ) مرتبط با موضوع و برگرفته از متن فیش ها
ب) نمودار کامل سیر زندگی شهید (مشابه پوستر نمایشگاه شهدا با جزییات دقیق و کامل)
ج) متن کامل فیش ها (فتوکپی کامل از تمامی فیش های مرتب شده بر اساس سیر زندگی)
*فهرست منابع (فهرست باید کامل، دقیق و قابل ارجاع مجدد برای همگان باشد)
*مشروح ضمایم (همه ی سندها و منابع قابل الحاق منظم و مرتب، دارای فهرست مجزا در ابتدا)
*فهرست اعلام (اختیاری) (شامل تمامی اسامی خاص و مهم ذکر شده در متن گزارش با تعیین شماره صفحه)

توجه:
- همه ی مستندات و مکتوبات موجود را به سرعت جمع آوری و منظم کنید.
- هر آن فیش نانوشته ای که مانده است، به سرعت بنویسید و تحویل دهید.
- گزارش نهایی را به تدریج کامل کنید و در هر مرحله با بنده مشورت نمایید.
- نوشتن مقدمه و فهرست، آخرین کار شماست.
- فقط پروژه هایی که تا بیستم اردی بهشت گزارش نهایی خود را تحویل دهند اجازه ی حضور در نمایشگاه شیخ بهایی را خواهند داشت.
- برای شرکت در نمایشگاه، نیاز به طراحی پوستر پروژه ی نهایی دارید که باید از الان به فکر آن باشید. (به اطلاعیه های نمایشگاه در مدرسه مراجعه نمایید)
- امکان ارایه ی بروشور آچهار در مورد پروژه ی شما در نمایشگاه وجود دارد. به فکر طراحی آن باشید.
- از الحاق مستندات چندرسانه ای (فیلم، عکس، فایل مصاحبه، ...) به پروژه دریغ نفرمایید.
- خداحافظ

نوشته شده توسط حسین غفاری در 17:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم فروردین 1387

                                                 غزل نیست زندگیِ

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا                          بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

 

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی                   سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست                  من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم                              دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

 

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار                         اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

 

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود              ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

 

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت      اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

 

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند               در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

 

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین                        خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

 

شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر                      این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

 

 

نوشته شده توسط شهریار بشیری در 18:1 |  لینک ثابت   •